همش خودمو سرزنش میکردم که من با اون دختر بد رفتار کردم اصن چرا من خب مث یه جنتلمن نرفتم جلو و رو در رو یا بقولی فیس توو فیس بهش نگفتم که من مال این حرفا نیستم که کسی رو دوست داشته باشم و تنهاش بزارم اصن مگه میشه اینطور بشه که تو یه نفر رو دوست داشته باشی و کنارش نباشی راستشو بخوای اونموقع میگفتم اره نمیشه ولی الان میگم میشه خوبم میشه ولی شرایط اونموقع و احساس اونزمان بمن میگفت که اگه بهش پایبند بشی دیگه نمیتونی بری سر کار منم که مشتاق این بودم که تجربه کاری کسب کنم ولی هر چی بگم واقعیت اینه که من جرات گفتن این مطلب رو نداشتم برا همین تا مدت ها درگیر خودم بودم بهرحال اولین سفر برا تعمیرات ادواری یه کشتی رفتیم سنگاپور و چند ماهی هم اونجا بودیم و کلی خاطره ساختم، راستی پیشنهاد میکنم حتما” از جزیره سنتوزا دیدن کنید که خیلی خفن ه. اونموقع که یه رقص نور توو شب داشت همراه با فواره های آبی که آدمو مجذوب خودش میکرد من که خیلی حال کردم.
توو یکی از خیابون گردی های همیشگیم وارد یه پاساژی شدم، اونروز اصلا قصد خرید نداشتم همینطور که دور میزدم و در واقع خرید پشت شیشه ای میکردم بطور اتفاقی وارد فروشگاهی شدم که با ورود من یه دختر برا پرزنت کردن لباسهائی که من نیاز دارم بسمت من اومد و ازم پرسید چجوری میتونم کمکتون کنم منم بدون فکر و درنگی سوال رو با سوال جواب دادم که: چجوری میتونی کمک کنی گفت من میتونم اون لباسی رو که میخوای بهت معرفی کنم در اون خصوص راهنمائیت کنم. آخه من اصن لباس نمیخوام پس دنبال چی میگردی؟ نمیدونم ازم پرسید کجائی هستی ؟ خودمو خیلی کامل معرفی کردم که کی هستم و از کجا اومدم و چیکاره هستم و …. خودش سر صحبت رو باز کرد و گفت منم نمیدونم برا چی اینجا دارم کار میکنم اصلا نمیخواستم یه فروشنده بشم، تا دیدم دوس داره حرف بزنه گفتم دوس داری بریم بیرون با هم یه دوری بزنیم؟ بزار ببینم رئیسم چی میگه ظاهرا” بخت با من یار بود و چون وسط هفته بود اونم بهش اجازه داد فقط دو ساعت بره بیرون و برگرده منم که ازش خوشم اومده بود خب دوست داشتم باهاش قدم بزنم بهرحال بیرون از فروشگاه هم برا اون خوب بود هم برا من که کلی حرف داشتم که باهاش بزنم متوجه شدم که از اینکه توو اون فروشگاه کار میکنه ناراحت نیست بلکه از بلابکلیفی که داره ناراحته چون با پدر و مادرش زندگی میکنه که قراره همگی مهاحرت کنند و برن ژاپن!!! از اونروز ببعد زنگ زندگی برام عوض شده بود و فکر میکردم چه خوبه که من با یه نفر غیر ایرانی باید زندگی کنم آخه اون سالها منم مثل دختر ها قبل دوستی و حین دوستی و بعد اون به ازدواج فکر میکردم شاید میخواستم تنهائی هام پر بشه شاید نیاز جنسی داشتم شاید نیاز به یه همراه یه همسفر داشتم که دنیامو باهاش پر کنم که الان میدنم نیاز هر کدوم از اونا به تنهائی فاجعه هست، روز ها و هفته ها خیلی سریع میگذشت و من بیشتر بهش علاقه مند میشدم هر دفعه که میدیدمش انگار نیمه گمشدم رو میبینم بعضی وقتا واقعا دلم پر میکشید که ببینمش که خیلی وقتا نمیتونستم برم ولی با دیدن هر بار، علاقم بهش بیشتر میشد.

یه حس لطیفی داشت که من در کنارش خودم نبودم که الان متوجه شدم که اینم اصلا خوب نبود بلکه احساس کاملی میکردم اون زمان ها فقط میخواستم یکی کنارم باشه چون حس نیاز داشتم در واقع فرار به جلو ولی خب قشنگ بود همه چی زیبا بود
وقتی کارم توو سنگاپور تموم شد و باید توو چند روز بعدش برمیگشتم به ایران نمیدونستم باید چیکار میکردم فقط یه چیزی رو خوب تجربه کرده بودم و فهمیده بودم که نباید اتفاق قبلی تکرار میشد و من بدون اطلاع ترک ش میکردم باید با هم حرف میزدیم شاید یه چاره یه راه حل مناسبی بفکرمون میرسید شاید مسیر زندگیمون خیلی خوب عوض میشد ولی اتگار نه فرقی نکرد با مطرح کردنش فقط غم و غصه هامون بیشتر شده بود و دیگه حرفی برا گفتن نداشتیم انگار دنیا تموم شده انگار قراره زندگی هر کدوم از ما به خط پایان رسیده باشه.
یادمه وقتی قرار بود یه شبی که سنگاپور رو ترک کنم صبحش رفتم سر کارش ولی همونی که من با بی رحمی با کس دیگه انجام داده بودم برام اتفاق افتاد یعنی اصلا اون روز سر کار نیومده بود و نتونستم باهاش خداحافظی کنم اصلا خداحافظی چیه چه رسم بیخودی چه لحظه ناراحت کننده ای و این شد که دیگه ما همدیگرو ندیدیم و وقتی یاد اون لحظه میوفتم دلم دوباره پر میزنه که ایکاش میشد حتی برا چند ثانیه میتونستم ببینمش.


