قبل از اینکه سر کار بشم-فصل دوم-

حرف اول: Childishly

وقتی بچه هستیم با دل زندگی میکنیم و در زمان بزرگی با چشم، و با چشم زندگی کردن یعنی همه را دیدن بغیر از خودت. بچگی یعنی دل بستن و بزرگی یعنی چشم پوشی. هنوزم وقتی که بارون میگیره گاهی بیاد بچگی دلم میگیره، یه روز بارونی با دوستم توو حیات خونمون بازی میکردیم اونم با چی!!  با ویلچر مادر بزرگم، مادر پدرم، که بتازگی اومده بود تهران، مادرم از توو خونه داد میزد که داره بارون میاد دیگه بیاین توو، منم هی التماس میکردم که حالا دیگه بزار من سوار بشم تو هولم بده ولی فقط حرف دلشو گوش میکرد و منو اصلا” نمیدید، راستیی چرا اونوقتا پله هایی که ازحیاط به زیرزمین میرفت یه حفاظ یا نرده نداشت خب وقت داشت تموم میشد و هر لحظه ممکن بود من مجبور شم برم بالا پس کاری کردم کارستان یعنی ویلچررو بردم لب پله و شروع کردم به تهدید که پیاده شو دیگه نوبت منه

من حق داشتم که سوار شم و بازی کنم اونم میخواست که بیشتر لذت ببره منم که یاد گرفته بودم هر جوری شده به خواسته هام برسم اونو تا لب پله ها بردم بعدش تهدید کردم اگه پیاده نشه پردش میکنم زیر زمین، میدونی چی شد ؟!!! خودشو ویلچرو هل دادم اون پائین و از ترسم گریه کنان رفتم بالا، پیش مادر و حامی خودم و داد میزدم افتاد ، افتاد زیرزمین، مامانم هم که مامان من بود همینطور که بسمت زیرزمین میدوئید بمن دلداری میداد که عیبی نداره بازی اشکنک داره سر شکستنک داره من که نمی فهمیدم معنیش چیه ولی خوشحال بودم که میگفت عیبی نداره، آخه قلبم داشت میزد بیرون، اگه مرده باشه چی؟ من که از پله ها پائین نرفتم ولی از اون بالا شنیدم که مادرم میگفت عیبی نداره برات چسب زخم میزنم واااااای چقدر خوشحال شدم که دوستم حرف میزد وقتی از پله ها میومد بالا بهم گفت دیدی با دستم چه کردی داره خون میاد !!!!!! منم نهایت صدامو پیچوندم توو گلوم و حرف مامانمو تکرار کردم و گفتم خب چسب میزنی خوب میشی، نمیدونم چجوری این حرف رو زدم ولی بهرحال اومنم حرفی نزد و از پیشم رد شد…

غرور و خود خواهی محض من اینبار به خیر گذشت ولی تا کی میتونم شانس بیارم، بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم فقط باید با مردم کارایی رو انجام برم که دوس دارم اونا هم با من همون رفتار رو بکنن ولی غافل از اینکه مرز بین دانستن و انجام دادن یه تار مو هست ولی رد شدن از اون تار مو مثل قبول شدن یه درس اونم با نمره 10 هستش تازه فقط قبول شدی و تا رسیدن به بیست خیلی باید تلاش کرد

حرف دوم: High Commencement

 شروعی عالی

برای شروع نیازی نداری عالی باشی ولی برای اینکه عالی باشی میبایست شروع کنی.

این اصلی بود که خیلی خوب برعکسشو بما یاد دادن و همیشه ازمون میخواستن که توو هر کاری بهترین باشیم غافل از اینکه با این اصرار نا خواسته روح و روان از بچگی در حال تخریب شدن بود، یادمه ……

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *