شکست عشقی ۴

ایول خلاصه به آرزوم رسیدم آرزویی که هیچ وقت توو خواب هم نمیدیدم رویایی دست نیافتنی خوابی که به حقیقت پیوست و من برای اولین بار اومدم خارج از ایران، اصن من تا به اونروز هواپیما هم سوار نشده بودم،

خیلی استرس داشتم یادمه وقتی از مسافرین خواسته شد که کمربند ها زو ببندیم خب منم خیلی راحت اینکارو کردم و غرق اعتماد به نفس بودم که بعد از اوج گرفتن هواپیما که هیچ ترسی در من بوجود نیاورده بود از همه خواستند که کمر بند ها رو باز کنیم، توو یه چشم بهم زدن دیدم که کناریم کمربندشو باز کرده، منم که از زمان دانش آموزی یاد گرفته بودم توو شرایط سخت ببینم بغل دستیم چیکار کرده انگار دنیا رو سرم خزاب شده چون اون مرتیکه اونقدری سریع کمربندشو باز کرده بود که من نتونسته بودم ببینم و دوباره من مانده ام تنهای تنهااااااااااا خیلی سعی کردم که کمربندو از سگگ در بیارم ولی هرچی بیشتر زور میزدم کمتر به نتیجه میرسیدم اونقدری طول کشید که مهماندارا اومدن برا سرو غذا، منم دستامو گذاشتم رو کمربند که خانم مهماندار نبینه آخه اون یه خانومه و منم همیشه از خانوما شرم خاصی داشتم.

safety belt

 

 

 

 

 

موقع گرفتن غذا بود که وقتی دستمو از کمربند میخواستم بردارم و بلند کنم و عذا بگیرم یه صدایی اومد و بعد از گرفتن غذا متوجه شدم که کمربندم باز شده واااااای که انگار دنیارو بهم دادن اونقدری خوردن اون غذا با کمربند باز بمن چسبید که انگار توو یه رستوران توو خیابون شانزالیزه دارم خاویار میخورم، یادمه بعد از غذا با خیال راحت یه خواب عمیقی به چشام اومد و منم دریغ نکردم و حسابی خوابیدم، یه ترسی از بچگی توو من بود که همیشه فکر میکنم باید نگران باشم حتی وقتی غرق شادی هستم توو خواب ناز بودم که این نگرانی پشت پرده خودشو نمایون کرد، نزدیکای فرودگاه بمبئی که وقت آماده سازی فرود شدیم مهماندار اعلام کرد که باید درباره کمربندهارو ببندیم ایییی واااای آخه چرا؟ چرا آدم نیاید طوری بوجود میومد که همیشه توو آزامش بسر ببره!!! این که خواسته زیادی نیست، سعی کردم نفس عمیقی بکشم و اعتماد بنفس داشته باشم، به این فکر میکردم که قراره من بعد از تحصیل یه مهندس بشم و مشکلاتو بتونم حل کنم البته به سبک خودم پس بودن هیچ تردیدن کمربندو بستم البته نه به کمرم بلکه از زیر رون پاهام رد کردم و دو تا سگگ هارو بهم وصل کردم که موقع پیاده شدن زندانی نشده باشم، آخییییش راحت شدم، دیگه نگران پیاده شدن نیستم یادمه بعد از چند دقیقه خیلی راحت تونستم کمربندو باز کنم اونجا بود که درس اول رو گرفتم که هنوزم خیلی وقتا ازش استفاده میکنم اونم اینه که دفتی آدم استرس داره بواسطه ترشح هورمونی اصلا نمیتونه خوب فکر کنه و تصمیم بگیره همین….

ترسیمی که از هند داشتم از همون بالای بمبئی کاملا بر خلافش بمم اثبات شد، خونه های کوچیک و حتی حلبی و در کنارش برج های مجلل و باشکوه و آدمایی که مثل مور و ملخ اینور و اونور میرفتند بهرحال پیاده شدم و نماینده ای که برا بردن من از فرودگاه به دانشگاه اومده بود پیداش کردم و نمیدونم چی شد که متوجه شدم این آقا میتونه یکی از شخصیت هایی باشه که من میتونم ازش الهام بگیرمو و توو موفقیت درسی و کاری نقش داشته باشه آخه اون یه چیف انجینیر بود و بسیار موفق توو کار راستی اسمش کامکار بود.

بعد از یه هفته گشت و گذار توو بمبئی به اتفاق رفتیم کلکته که باید اونجا دانشگاه میرفتم، با یازده نفر دیگه از همکلاسی های ایرانیم آشنا شدم که میبایست چهار سال با هم درس میخوندیم و همگی زودتر از من و با هم اومده بودند کلکته.

روز ها پشت روز ها خیلی سریع سپری میشد و منم داشتم حال میکردم طوری که چون عاشق موتور بودم و اصن دوستای دبیرستانیم منو رضا موتوری صدام میکردند یه موتور خریده بودم و آخر هفته ها برا خودم اینور و اونور شهر و حتی بعضی وقتا بیرون شهر که بزرگترین شهر هند بود رو میگشتم تا اینکه یه آخر هفته یکی از همکلاسی های ایرانیم بد جوری مریض شد و طوری داد و بیداد میکرد که همگی استرس گرفته بودیم و دست و پای خودمونو گم کرده بودیم، ما یه warden که به فارسی میشه سرپرست هندی داشتیم و  آخر هفته که دانشگاه تعطیل بود ما اونم نمیدیدم ولی مسئولیت تمامی ما ۱۲ ایرانی با اون بود منم که یه موتور داشتم زودی پریدم زو موتورم که برم خونه اون “واردن” و بگم که بیاد و یه کاری بکنه وقتی رسیدم دم خونشون ایشون خونه نبودند ولی خانومش گفت بیا پسرم بیا توو الان زودی پیداش میشه حالا هر چی بیشتر من اصرار میکروم که من راحتم رو موتور نشستم تا بیاد کمتر نتیجه میداد که بهو دیدم موتور و خودم توو خونه هستیم وقتی رفتم توو حیاط، اصرار ها شروع شد که برم داخل خونه خب منم که نمیدونستم چی به چیه پیشم خودم فکر میکردم اگه نرم حتما برسم هندی ها بی احترامی کردم برا همین رفتم توو خونه، سرم پائین بود که دیدم یکی میگه اینم دخترمه “آنجو” که دیدم آنجو عین ما ایرانی ها یه سینی چای اونم حتما از نوع چای کلکته بدست داره میاد سمت من، من منمن کنان فهمیدم که راضی به زحمت نبودم ولی توو دلم میگفتم چه زحمتی خیلی هم خووووووبههه، سه نفری رو زمین نشسته بودیم و با هم چیکار میکردیم آهان تفحس میکردیم و گرم صحبت بودیم مادرش هر چی هنر وجود داشتو گفت که آنجو داره هی میگفت آنجو خیاطی بلده آنجو آشپزی بلده آنجو معرق کاری بلده آنجو درسش خوبه آنجو خودش خوبه آنجو آنجو آنجو که انگار من آبجو خوردم و مست کردم چون کلا یادم رفته بود که برا چی رفته بودم اونجا. بهرحال داشت خوش میگذشت که زیر لب گفتم بر خر مگس معرکه لعنت که خودمم شمردم و دیدم که پدر آنچو اومد توو….. سلام بابی سلام بیی بیی کای سا ه ؟ تیگ ه توم کای سا ه ؟ آچا ه ……. رفتیم کانال هند و احوالپرسی و اینا که بهش فهموندم یکی داره میمیره خواستم بلند شم که تماااام اون حرفایی که زنش زده بود و اونم تکرار کرد آنجو اینطوزیه و آنجو اونطوریه و دیگه نگم منم حیرون که الان وقتش نیست بیا بریم شاید ما بتونیم از مرگ کسی جلوگیری کنیم پس دوتایی راه افتادیم و مابقیه ماجرا که خلاصه این دوست ما با همون دو سه تا قرصی که ایشون از خونه آورده بود خورد و خیلی زود خوب شد فکرشو بکن حتی ما رو بیمارستان هم نبرد، بعدها چندین بار این آفای واردن ازم خواست که باهاش برم خونشون منم که انگار می خوار بهم تجاوز بکنه هر دفعه یه بهونه ای می آوردم ولی قلبا” دوسش داشتم اصن چند بار هم اومد توو خوابم ولی هنوزم نمیدونم چرا من نمیرفتم خونشون تا اینکه متوجه شدم خیلی زود با یه هندی ازدواج کرد و رفتند یه شهر دیگه، وااای که ناراحت شدم نه از اینکه آنجو رفته بلکه از حماقت خودم آره از خودم ناراحت بودم و چنین بود که من دومین تجربه زندگیمو کسب کردم، اینکه شانس هی در خونه آدمو نمیزنه شاید نزنه شایدم فقط یه بار بزنه پس همیشه ازش استقبال کن و باهاش زندگی کن که زندگی با همین چیزا شیرین و لذتبخش میشه آره رنگ زندگی با شانس عوض میشه.